![]() |
![]() |
|
| خدايا ! بر اراده، دانش ، عصيان ، بي نيازي ، حيرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئي ام بيفزاي |
|
يكي نغز بازي مي كند روزگار كه بنشاندت پيش آموزگار
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/06ساعت 20:48 توسط الهه |
|
|
نمي دانم چه آتشي ست ! احساس مي كنم كه تيغه ي ناپيدا و ناشناسي ديواره هاي درونم را ميتراشد ، احساس مي كنم از درون فرو مي ريزم متلاشي ميشوم . نه تنها با همه ي موجودات دنيا بلكه با همه حالات و ابعاد و خصوصيات خودم هم بيگانه شده ام . با عقلم ، با حافظه ام ، با روحم ، با قلبم ، با همه ي ايده آلهايم ، با همه ي تمايلاتم ، با...خودم! شده ام : عجزي رنجور و تماشاگر و دگر هيچ! عجز دردمند ناظري كه دور ايستاده و خودش را و همه ي رنگ ها و حركات و عواطف و پيوند ها و مسئوليت ها و عقايد خود را در ميان انبوه جمعيت مي بيند و گاه احساس مي كند به او مربوط نيست . به او؟ آري به « خودش » . خودش يكي از همين آدمهاست كه موفق است و مشهور است و دشمن دارد و دوست و جايي در جمع و خيلي حرف ها و خيلي چيزها كه نمي دانم چيست؟ براي چيست؟ به من چه؟ مي پرسي پس چه چيز در عالم به تو مربوط است ؟ يك چيز : آري يك چيز! از ميان همه ي حالت ها و آرمان ها و ابعاد وعواطف و عقايد و استعدادهايم و حتي خودم فقط يك چيز به من مربوط است، به « اين عجز رنجور و ناظر» ! يك چيز: عصيان! عصيان ! آري همان كه تو نسخه كرده بودي كه آن را به نقطه اي دور پرتابش كن تا آرام گيري ، تا اعصابت تسكين يابد ، تا بامردم و زمانه سازگار شوي ، تا خوب و راحت ، مثل همه ي آدم هاي خوشبخت ، بي درد و بي دردسر زندگي كني... چه كنم كه بفهمي؟ چه بگويم كه بتوان گفت؟ رنج من درمان ندارد ، همه ي فكر ها را كرده ام . اگر عصيان را از روحم دور كنم آرام مي شوم و با جامعه دمساز اما تنها يك آرامش خواهم بود . يك معدومي كه آسوده است . مي دانم اگر عصيان من نباشد آسوده خواهم بود اما مرگ همچنين است و بهتر ، مرگ بيهودگي است كه احساس هم نمي شود و اگر عصيان نباشد مرگي خواهم بود كه عدم خويش را با تمام بينايي و آگاهي خويش احساس مي كند و اگر عاصي باشم تمام زهر ها و زخم هاي روزگار و زبونان سفله ي روزگار را بايد تحمل كنم و تحمل مي كنم اما درد بدتر اينكه عصيان من نيز ناكام مي ماند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/06ساعت 20:44 توسط الهه |
|
|
اي علي من آمده ام بر حال زار خود گريه كنم زيرا تو بزرگ تر از آني كه به گريه ولابه هاي ما احتياج داشته باشي .
اي علي همراه تو به نخلستان هاي هرات مي روم وعلي دردمند را در دل شب مي يابم كه سر بر چاه كرده وسينه پر دردش را خالي مي كند اي علي ،همراه تو به ديدار اتاق كوچك فاطمه مي روم ،اتاقي كه با همه كوچكي اش از دنيا و همه تاريخ بزرگ تر است .اتاق كوچكي كه مظهر عشق فداكاري وايمان واستقامت وشهادت است . اي علي ،تو ابوذر غفاري را به من شناساندي ،مبارزات بي امانش را عليه ظلم وستم نشان دادي . شجاعت، صراحت و پاكي ايمانش را نمودي .من فرياد ضجه آساي اباذر را از حلقوم تو مي شنوم و در برق چشمانت خشم او را مي بينم و درسوز وگداز تو بيابان سوزان ربذه را مي بينم . اي علي ،دينداران متعصب وجاهل تو را به حربه تكفير كوفتند و از هيچ دشمني وتهمت فروگذار نكردند وغرب زدگان نيز كه خود را به دروغ روشن فكر مي ناميدند تو را به تهمت ارتجاع كوبيدند واهانت كردند ورژيم شاه نيز كه نمي توانست وجود تو را تحمل كند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي ديد تو را به زنجير كشيد وشهيد كرد .
اي علي ،يكي از ماركسيست هاي انقلابي در جمع دوستانش در اروپا گفت :كه دكتر علي شريعتي ،انقلاب كمنيستي ايران را 70سال به تاخير انداخت ومن مي گويم كه دكتر علي شريعتي سير تكامل مبارزه را در راه حق و عدالت 70 سال به جلو برد.
اي علي ، تو جامعه ايران را به لرزه در آوردي ،تو تشيع حقيقي را به مردم نمودي ، تو لذت شهادت را به شيعيان حسيني چشاندي ، تو مجسمه جمود و تعصب و سكوت را شكستي ،تو تحول عميق و وسيع وشديد در عصر خود به وجود آوردي ،تو خدا وندان زر و زور وتزوير را رسوا كردي و مردم را عليه آنان به مبارزه كشاندي. تو اي علي! حيات جاويد يافته اي و ما مردگان متحرك آمده ايم تا از فيض وجود تو حيات بيابيم. قسم به عدل و عدالت كه تا روزگاري كه ظلم و ستم بر دوش انسان ها سنگيني مي كند تو در قرياد هاي ستمديگان عليه ستمگران مي غري و مي خروشي . قسم به شهادت تا وقتي كه فدائيان از جان گذشته حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي كنند، تو به شهادت پاك آنان شاهد و شهيدي !
شهيد چمران
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/28ساعت 21:27 توسط الهه |
|
|
....؟؟؟ چقدر این مطلب از دکتر که تو گفت گوها نوشته من رو دیونه وار به خودش مشغول و یه کم ترس که نمیدونم روح ویرانه من رو پذیرفته یا نه؟؟ ولی من نه باستان شناسم و نه دهقان و بقیه پس من چه مخاطبی هستم یا اصلا نیستم!: اُه در اين هنگام است كه مي توان نشست و به اين شاگرد شگفتي كه در اوج پرواز هاي سبك پر و زيبايش ناگهان سقوط مي كند فهماند كه وصيت چيست ، كه نصيحت چيست؟ به او فهماند كه اين پيغمبر بي امتي كه از دنياي ديگري آمده است و با تو از زمين و آسمان هاي عالم ديگري سخن مي گويد چه كند؟ جز با كلمات بشري جز با زبان همين دنيا مگر زبان ديگري براي گفتن دارد؟ چگونه بفهماند كه او خود مي دانست كه انچه او در آن عالم ديده است و پيام هايي كه از لبان وحي مي گيرد به گفتن نمي ايد. در قالب هيچ كلمه اي ، كلامي نمي گنجد، هيچ زباني با ان سازگار نيست. او خود مي دانست كه آنچه او مي بيند و مي انديشد نه براي گفتن است كه ابزار پست خاكيان است و برده ي خدمتگذار خاك و با ان چگونه مي توان از آسمان خبر آورد ؟ او خود مي دانست كه نمي يتوان گفت و نمي گفت و اين بود راز خاموشي او ، حكمت سكوت سنگين و خفقان اور او كه دردش و حرفش حرف شمس تبريزي بود كه مي گفتند چيزي بگو و مي گفت: من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر من عاجزم زگفتن و خلق از شنيدنش اين بود كه با خلق جز با زبان خلق و جز از دنياي خلق چيزي نمي گفتم و عمر را به خاموشي گذاشتم و گذشتم تا رسيدم به تو كه ناگهان بر سر راهم سبز شدي و دامن جامه ام را چنگ زدي كه : « من شما را مي شناسم ، شما را پيش از اين در جائي ديده ام ، مي دانم كه اهل اين شهر نيستيد ، من هم غريبم ، با اين مردم نمي جوشم ، با كسي در اينجا آشنا نيستم ، تنهايم كجا مي رويد؟ مرا هم با خود ببريد ، من نمي توانم در اين شهر بمانم ، نمي توانم ، مي دانم شما هم غريبيد ، احساس مي كنم كه ما از يك وطنيم ، با زبان شما حرف مي زنم ، يادم مي ايد ، آري يادم مي ايد كه شما را آنجا ديده ام آري مثل اينكه در يك شهر ، يك محله ، نه در يك خانه مي زيسته ايم، آري در يك خانه ، ما سالها با هم زندگي مي كرده ايم ، با هم بوده ايم ، با هم ساعت ها حرف زده ايم ، با هم سفر ها كرده ايم ، با هم قدم ها زده ايم ، چه قرن ها و قرن ها از آن روزگاران گذشته است ، همه چيز عوض شده است ، همه چيز ، همه چيز فراموش شده است ، اما... بوي اشنايي مي ايد ، طعم خويشاوندي از سخنت پيداست. من هم اهل اين شهر نيستم بگو ! بگو! حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف مي زنم ، آنرا مي فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببين چيزي از آن روزها و روزگاران يادت مي آيد ؟ از وطنمان چيزي به خاطرت هست؟ از انجا بگو ...» و من همچنان ساكت بودم و اگر هم مي گفتم با زبان مردم همين شهر حرف ميزدم، از همين شهر مي گفتم ، نمي خواستم بداني بداني كه من هم اهل ان سرزمينم ، از انجا آمده ام ، نمي خواستم اشنايي بدهم اما در چشم هاي تو كه به رنگ عالم ديگر است خواندم و در چهره ي تو كه با ان تصوير پنهاني خويش همانند بود يافتم و از بيتابي هاي تو كه به بي قرار ي هاي آتش مرموز معبد مهر پرستي مي مانست ديدم كه نه ، تو از مردم اين شهر نيستي ، اما باز هم وحشت از اشتباه مرا همچنان به نگباني سكوت وا مي داشت ، كه اگر اشتباه مي كردم اه كه چه وحشتناك بود ، چه وحشتناك كه وديعه ي مقدس خدايي را كه پس از عمري به خون دل مستور داشته بودم و از گزند هر نگاه ناپاكي محفوظ ، داده باشم به دست نااهلي كه در امانت خيانت كرده ام و چه امانتي و چه خيانتي ! كه اگر چنين مي شد ؟ چه مي ماند؟ اما تو رها نكردي و قلم و دفتر به دستم دادي كه بنويس ! بنويس و من مي نوشتم و نوشتم و در هر لوحي از سرمنزلي برايت حكايت كردم و در هر مكتوبي از حال و دردي سخن گفتم و دستت را گرفتم وسر به بيابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفري هرگاه كه مي ديدم خوب مي آيي و همسفري پايدار و استوار و توانايي و هم سخن آشنا ، تورا به راه هاي سخت تر و منزل هاي صعب تر مي كشاندم و در راه قصه هاي شگفت تر حكايت مي كردم و آه كه چه رنج اور و بيچاره كننده است كه مي بينم گاه سكندري مي خوري و به زانو در مي آيي و به رو مي افتي ! طاقت فرسا است! حال فهميده ام ، كار تو به دستم مانده است، مي دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب مي آيي و هر چه تند مي ايم خوب مي ايي و هر گز دنبال نمي ماني ، هرگز ! بارك الله ! تبارك الله احسن الخالقين ! اما در ان هنگام كه پا به پاي من ، دست به دست من مي دوي و چه خوب مي دوي هرگاه مي رسم به سر پيچي تند و مي خواهم با همان سرعت برانمت به راه تازه و آغاز سفري تازه ، مي افتي! آري راه ها را همه خوب مي آيي و خوب ، اما سر پيچ ها تند كه من هم چنان دست در دست تو پيچ مي خورم و مي دوم ناگهان مي بينم كه كه دستت از دستم در رفت و دم رو افتادي ، كه من گرم نشئه سفر ميگريزم و مي دوم و مي روم چه حالي پيدا مي كنم ! چه حالي بخصوص مي بينم كه افتاده اي و بر نمي خيزي و فرياد مي زني و خشم و آه و ناله كه ها! نمي آيم! يك قدم نمي آيم ، مرا به اينجا مبر ! من نخواهم آمد ، من مي خواهم همچنان در همان راه بدوم ، بدويم ، من بر نمي گردم ، بر نمي گردم ...ها! اين راه برگشت است ! مي خواهي مرا بر گرداني! و من باز مدتي بايد بنشينم و جانم ، چشمم عزيزم آخر! كي مي خواهد بر گردد؟ به كجا مي خواهيم بر گرديم ؟ ببين ! درست نگاه كن ! اگر مي خواستم تو را به شهر بر گردانم كه اين همه تو را از شهر دور نمي بردم ، اين همه تو را نمي دواندم ، تو را به اين سينه اين كوير پهناور كه از هر سو جز افق ديواري نيست نمي كشاندم اين دشت پهناور و ساكت را ببين ! نمي بيني كه سيماي ان را نه تنها گام بلكه نگاه و خيال مردم اين شهر نيز نيالوده است ! نم بيني ؟1 اگر مي خواستم تو را كه از شهر به تنگ آمده بودي و از سنگيني و لزجي هواي مترتكم از بخار نفس ها و بوي عرق ها و گند دهن ها و باد لجن ها داشت خفه مي شدي چند قدمي از شهر بيرونت مي آورم و ساعتي در هواي ازاد بگردانمت و نسيم پاك صحرا و كوه را بر چهره و مو هاي عرق كرده و گرمازده ات رها كنم و بوي خوش گلهاي وحشي بيابان را به مشامت رسانم و نكاهت را لحظه اي و لحظاتي بر روي علف ها و كمره ي صخره هاي باران خورده و خاك نم گرفته و شاخه تمشك هاي وحشي و و آسمان شسته و پاك و بزرگ كوير كه همچون دل پارسايان آيينه صاف و صيقل خورده پرتو انوار عشق جاويد و عزيزي است گردش دهم و سپس به ميان مردم شهر و به زير سقف خانه ات برگردانم تو را هرگز تا اين جاها نمي اوردم *** آه كه چه سخت است سفري اينچنين ! تا راه عوض مي شود ، در سر هر پيچي هي بايد نشست و توضيح داد و دلداري داد و اطمينان داد و استدلال كرد و قسم و آيه كه ولله ، بالله، تالله... عجيب است ! من سالها است عادت كرده ام كه با همه بجوشم و بسازم و در عين حال مجهول مانم ، يا بسياري از انچه مي انديشم و يا احساس مي كنم در چشم ادراك صميمي ترين و نزديك ترين دوست و اشنايم ناشناخته ماند يا اصلا ناگفته ماند ، ماند كه ماند! هر كس هر مبلغ از من را دريافت كرد كافي ست ديگر چانه زدن و اصرار كردن كه كمي بيشتر برگير بي معني است . ويرانه اي بزرگ هستم كه مردم از همه رنگي و همه نيازي مي ايند و از من هرچه را بتوانند و بخواهند بر مي گيرند و مي برند ، يكي آجر مي برد ديگري سنگ ، ديگري گچ و.... ويرانه اي كهن ، يادگار قرن هاي زيبايي و هنر و ذوق و مدنيت طلايي گذشته را چنين مي نگرند؟ ..... تا ناگهان در ميان خيل دهقانان و خر كاران و باركشان و زنان و مردان ده كه هر يك به نيازي مي آمدند يك باستان شناس سر رسيد ! كه نه حوض خانه اش شكسته بود ونه مزرعهاش بار مي خواست و نه سر ستون مرا به خاطر پله كان منزلش مي نگريست ، او با چشم ديگري ويرانه را مي نگرد...آنچه را پنهان است مي جويد ، به آنچه كسي ارجي نمي نهد مي انديشد.، او در اينجا به دنبال سنگ نوشته ها ، گچ بريها و خطوط ميخي و يادگارهاي هنري حكايتگر روزگاران از ياد رفته شمع دان ها و قنديل هاي شكسته و خاموش شده و سكه هاي پيشين و...و شايد هم گنج ميگردد و مي جويد... و پيداست در اين حال ويرانه چه حالي دارد ! به اين باستان شناس عزيز و آشنا و خويشاوند خود چگونه مي نگرد ، اما اگر درست گوش بياندازيم ، مي بينيم ، همين خرابه اي كه در زير بيل و كلنگ خركاران و دهقانان و دامداران رام و خاموش و مهربان و صبور بود در اينجا هر لحظه بر سر باستان شناس فرياد مي كشد و هر گوشه اي را كه مي كاود و اثري مي يابد و به دست مي گيرد قلب سخت و سنگ ويرانه همچون قلب يك گنجشك مجروح به تپش مي ايد ، بر خود مي لرزد و آه ! نمي داني چه رنجي ، چه دردي ، چه ياسي و پريشاني يي او را مي آزارد و هر گاه مي بيند كه باستان شناس جايي را كند و آجرپاره ي گرد و خاك گرفته و شكسته اي را يافت و آن را با يك نگاه سطحي نگريست و بعد با بي اعتنايي و خستگي و عصبانيت و اعتراض دور انداخت كه : اين چيه... آه كه چه دردناك است وقتي ويرانه مي بيند ، باستان شاس اين پاره آجر را كه به ظاهر به هر پاره آجر ديگري شبيه است با خشم و فرياد پرت ميكند ! چرا گرد و خاك ها را از چهره اش نمي زدايي ؟ چرا با قلم موي لطيف و نرم باستان شناسي آن را پاك نمي كني و خطوط مرموزي كه ريز بر ان نوشته اند نمي خواني ؟ اين يك پاره آجر كهنه نيست ! چرا نمي فهمي ؟ چرا نمي فهمي؟ اينجاست كه ويرانه دلش مي خواهد برخيزد و همان پاره آجر را به خشم بر سر باستان شناس كوبد كه بفهم ! بفهم! نفهم! *** دوست داري من نامه اي به دست تو كه در همه جا محرم و خويشاوند مني بدهم كه بخوان و بخواني و يك سطر از آن را نفهمي نداني كه نفهميدي و يا دانستي و پرسيدي و من ان را بر تو مجهول گذاشتم و گذشتم چه احساسي مي كني؟... من كه به مجهول ماندن در چشم ديگران خو كرده ام ، من كه انتظار ندارم كسي سينه ام را بشكافد و آنچه پنهان كرده ام بيرون آورد و ببيند ، بگذار مردم سرشان را به همان مصالح ساختماني كه در من توده گشته است گرم كنند و «استفاده» برند !؟ حاضري حتي در يك گوشه ، يكجا ، يك لحظه من بر خودم هموار كنم كه در نظر تو «مجهول مفيدي» شده باشم ؟ مي داني آن آجر پاره اي كه به خشم پرتاب كرده بودي كتيبه اي بود و بر ان وصيتي به خط مرموزي نوشته بودند نتوانستي بخواني؟ برايت ترجمه كنم: بر ان نوشته بود اي باستان شناس كه در قلب اين ويرانه مي كاوي ! اگر بر گرد اين خرابه حصاري كشيدند و درش را بستند و تو را راندند...من روح اين ويرانه ، كه قرن ها چشم به راه باستان شناسي كه از راه برسد ،...اگر اين ويرانه را بر تو بستند از تو كه همچون راهب پازسا در چشم يك معبد چشم به راه عزيزي ، ميخواهم كه از آن پس عمر را به آوارگي و پريشاني نگذراني و بر دروازه بسته اين ويرانه بر عبث نيايستي و رنج بيهوده نبري و انتظاار بيهوده تو را افسرده نسازد و و نياز به گفتگو با مخاطبي كه ديگر نخواهد بود كام تو را همواره پژمرده و غمزده نسازد ، بر گرد اين حصار بسته مگرد ، بر گرد ، به خانه ات و تصوير كسي را كه ديگر جز خاطره اي رنجزا تو را نصيبي نخواهد داشت و لكه ي تيره اي را كه بر آينه صاف و زلال خاطرت افتاده پاك كن و زندگي از سر گير، يا به شهر بازگرد و سفر را بي همسفر دنبال مكن كه ديگر اوارگي ست و نه سفر . به خانه ات رو و سرو سامان گير و يا اگر در هواي شهر دم زدن نتوانستي ويرانه اي ديگر پديد خواهد امد كه در اين صحرا بسيار است و شايد سرشارتر از يادگارهاي كهن و شايد پر تر از سكه هاي زر و و گنجينه ها و دفينه هاي قيمتي... نمي گويم خانه اي كه تو خانه نشين نيستي ، خرابه اي مملو از قدمت ها و گنج ها و كتيبه ها و آثار و تو تشنه ي اين اثاري آنچه را كه به زندگيت معني خواهد داد خواهي يافت... « يك پدر خوب گاه بايد وصيتي كند كه يك فرزند خوب بايد بدان گوش بدهد» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/14ساعت 13:33 توسط الهه |
|
|
عجب بارون قشنگي بود امروز!
چند وقت پيش كه هنوز خاكستاني نبود، تو 360 ام حس الانم رو كه آهنگ ببار اي بارون ببار رو گوش ميكردم نوشتم و آپديت كردم، لحظه هايي رو كه با كلمات يكي شده بودند و آهنگ هايي كه كلمه شده بودن... و الان براي شما دوستان خاكستاني اين آهنگ رو مينويسم يعني دوباره آپديت ميكنم حسي كه هر بار اين آهنگ رو گوش مي كنم نه نوش مي كنم نه چي مي گم وجود مي كنم ، حس ميكنم هر بار دلنشين تر و غريبتر از هميشه روحم رو به پرواز مياره 00000000000000000000000000000 اولشه !شب -سكوت –كوير- منتظرم كه ببار اي بارون ببار بخونه اما دوست دارم اين آهنگ اولش بمونه ، تموم نشه كلمات با آهنگ تار، بعد ويلون دارن پرواز مي كنن آآآآآآآ آآآآ مي خوام جمعشون كنم مي خوام بگم چي ميگن مي دونم نفهميدي چي گفتم ، ولي چه كنم كه نمي شه! كلمات پخش شدن تو اتاق هيج جوري نميشه جمشون كرد كلمات با لحظات يكي شدن چرا حرف آهنگ رو نميشه نوشت آآآ... نه نميشه ، آهنگ تموم شد، شجريان داره خودش ميخونه، نه نميخونه داره داد مي زنه، داره حرف ميزنه. باز هم صداي ويلون من خودم اين بار به جاي كلمات از هم باز شدم روحم به پرواز اومده نميدونم كجاست ،شجريان داره ميگه : تو كه نازنده بالا دلربائی تو كه بي سُرمه چشمون سرمه سايي تو كه مشكل دوگيسو در قفايي به ما گويي كه سرگردون چرايي ؟كه سرگردون چرايي... آي داد و بيداد ..آي داد بميرم تا دو چشم تر نبيني دلَُم آي شرار ِ آه پر آذر نبيني چنان از آتش عشقت بسوزُم كه از ما رنگ خاكستر نبيني اي دادو بيداد ... باز هم ويلون من منتظرم كه زودتر ببار اي بارون ببار شروع بشه.. باز هم شجريان : دلم درد تو را با كه گويد ، گنه خود كرده تاوان از كه جويد؟ دريغا كه نيست همدردي موافق كه بر بخت بدُم خوش خوش ببويد!... گل وصلت فراموشُم نگردد، وگر خار از سر گورم برويد هي دل هي دل.... هي بيداد اي دل اي دل .... سيه بختُم كه بختُم واژه گون بي سيه روزُم كه روزُم تيره گون بي صداي ويلون داره چنگ به دلم ميزنه داره با تار دل من ميزنه ... شدُم محنت كش كوي محبت...ز دست دل كه يارب، آخ كه يارب غرق خون بي... هي دل اي دل اي دل.. باز هم ويلون ... من منتظرم ببار اي بارون ببار شروع شه دوباره شجريان داره با سوز ميگه : ز عشقت سوختم اي جان كجايي ... بماندم بي سر و سامان كجايي نه جاني و نه غير از جان چه چيزي... نه در جان نه برون از جان كجايي كجايي آي كجايي... چندتا آهنگ تو هم دارن ميان هماهنگ ميشن انگار قراره يه جور ديگه اي بشن، انگار قراره شب شه ،انگار قراره شعر من شروع شه، ويولن كمي آروم شد صداي تنبك و تار اين دفعه بيشتر شد داره تند ميشه ...نميتونم آهنگارو بگم ،نمي تونم كلمشون كنم يه دفعه ويران كننده مي شن، قلبم فشرده ميشه ،روحم از هم گسسته مي شه، پخش ميشه، بالا و پايين مياد، درست مثل بالا و پايين اومدن آهنگ بايد جمعش كنم ... من منتظرم منتظرم شبم، منتظر بارونم، منتظر بوي بارونم ... يه دفعه آهنگ ها ايست ميشن يه لحظه سكوت مثل سكوت پايان ولي نه!. صداي جيغ مياد، صداي شيون مياد، ويولن نميدونم شايدم يه جور ساز ،داره مي خونه ،داره داد ميزنه ،چه سوز وحشتناكي داره! ميدونم كه اول بارونه، بوي نمش مستم كرده ،ميشنوم! چه صدايي! چه آهنگي باز هم احساس مي كنم داره چنگ به وجود من مي كشه روحم زخم ميشه ... دقيقا خودشه همون چيزي كه منتظرش بودم، منتظر بوي نم بارون ، حالا من وسط كوير نشسته ام، نه دارم ميرقصم دارم ميچرخم ! بوي نم از خودبيخودم كرده شب شده و مهتاب ... شب هست كوير هست اما سكوتي نيست اينجا ،الان حتي خاك هم داره داد ميزنه ...و شجريان هم داد ميزنه :ببار اي ابر بهار بهار ! ببار اي ابر بهار ...( آهنگي نيست ) با دل و به هواي زلف يار (آهنگا گاهي دور ميشن ،ميرن)(صداي استاد هم دور و نزديك ميشه انگار داره ميچرخه) داد وبيداد از اين روزگار داد و بيداد از اين روزگار، ماه رو دادن به شب هاي تار اي بارون ! ماه رودادن به شب هاي تار اي بارون ، ماه رو دادن به شب هاي تار اي بارون ماه رو دادن به شب هاي تار اي بارون ، اي بارون اي بارون ماه رو دادن به شب هاي تار اي بارون ، اي بارون بر كوه و دشت و هامون ببار ، ببار اي ابر بهار (آهنگا چي شد چرا نميان؟) ببار اي بارون ببار ! (آهنگا برگشتن منظم شدن) صداي شجريان هم منظم شد : ببار اي بارون ببار ببار اي بارون ببار بهر ليلي چون مجنون ببار دلم خون شد خون ببار بر كوه و دشت و هامون ببار به سرخي لباي سرخ يار به ياد عاشقاي اين ديار به كام عاشقاي بي مزار اي بارون ... (روح من هم به همراه بي نظي و نظم آهنگ) ببار اي ابر بهار داد از اين داد ازين روزگار ماه رو دادن به شب هاي تار ببار اي بارون ببار اي بارون ببار با دل و گريه كن خون ببار در شباي تيره چون زلف يار بهر ليلي چو مجنون ببار اي بارون دلم خون شد خون ببار بر كوه و دشت و هامون ببار به سرخي لباي سرخ يار ، به ياد عاشقاي اين ديار، به كام عاشقاي بي مزار با دل و گريه كن، خون ببار در شباي تيره چون زلف يار بهر ليلي چو مجنون ببار اي بارووووووووووووووووون و سكوت و سكوت و اين هم از سكوت.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/09ساعت 0:36 توسط الهه |
|
|
پر از خستگيهاي روزمره زندگي كردن و فكر كردن بعد پناه اوردن به جايي كه هميشه گرم و عزيزه به اسم خونه و باز هم فكر كردن ، چقدر من به گفتن از زيبايي و آرامش اين مكان نياز دارم (و باز هم در هياهوي فكر كردن) ، پر از حسي كه بيانش مشكله با همه ي جداييهامون يكي هستيم و سخت در دوست داشتن هم ديگه غرق( اما ،باز هم بيتابيهاي افكار ،آدمها و حرفهاشون) . هر كدوم تنها تو اتاقاي خودمون ، مادر تو اشپزخونه تنها در تدارك شامي كه با عشق يه خانواده هديه كنه و پدر مشغول خوندن روزنامه ...اون هميشه روزنامه مي خونه از وقتي كه من تونستم ببينم روزنامه تو دستاي پدر بود و او به اندازه ي تمام روزها نامه اش رو خونده ...من توي اتاقم ميام تا برم سراغ درس ، درس! آره، چقدر به سراغش اومدن سخته، بايد از همه چيز گذشت -بايد احساس رو له كرد تا بشه فرمول ها رو حفظ، خوب چه درسي؟ از كدوم شروع كنم كه بشه خوند ؟توي قفسه ي كتاب ها به دنبال كتابي مي گردم كه بتونم شروع كنم ، اَه! اين كه به ياد استادش ميفتم حالم بد ميشه چقدر كوچيكه چطور ميشه باور كرد يارو دكترا و به قول خودش پروفسوره و بعد انقدر ادم كوچيكيه پر از عقده پر از كوچيكي... -نه نمي تونم ... -ولي اجباريه ... -خوب باشه ولي الان نه خواهش مي كنم... -بايد هفته ي ديگه كلي كوفت و زهر ماري تحويل بدي ها! ... -خوب مي دونم ولي خواهش مي كنم الان نه.... -هه هه ديوونه وقتي استادت كلي بد و بيراه بهت گفت اونهم با اين رفتاري كه تو باهاش داشتي بعد ميفهمي... -مگه من چه كار كردم ؟ نمي تونم خوشحال باشم وقتي اون تو دنياي كوچيكيش انقدر احساس بزرگي ميكنه ! نمي تونم دروغگو باشم ..خوش رو و با احساس و به قول خودش با حال باشم ... -حالا بازم شروع كردي به اين حرفا، باشه برو سراغ كتاب ديگه و لي درسي ها! - هِي..باشه -اين يكي استادشم خوبه بهانه نيار هفته ي ديگه هم كه امتحانشه تو هم كه اصلا نه كلاساشو بودي نه هيچ كاري كردي... -باشه همين رو مي خونم....صفحه ي اول..خط اول ....نه! نه ! جلوتر نميره ،نمي تونم الان نه...خواهش مي كنم اينا رو دوست ندارم شب امتحان تحملش ميكنم نمي خوام از الان شكنجه ببينم... -چقدر تو بد شدي چرا اين مدلي شدي راستش رو بگو بام چشمت به كوير خورد؟! ...چرا اون رو مثل بقيه كتاباي غير درسي بر نميداري ...اصلا مگه چقدر مي خواي تماشاش كني هر كي به جاي تو بود اين سطر ها رو حفظ بود ديگه چقدر تو ... سرم رو از شرم پايين ميندازم و التماس كودكانه اي به ... سريع كويرم رو در دست ميگيرم باز مي كنم ... نگاه مي كنم نه تماشا مي كنم نه اصلا نميتونم وصف كنم ... بعد ميخوام از خالقش كه با من حرف بزنه ميخوام اين بار درك جديدي از كلماتش داشته باشم ميشه؟ سريع و پر جنب و جوش و بيتاب انگار كه گمشده هايي در اين كتاب دارم، سراغ كلمات و جملات ميرم كاغذ ها رو ورق ميزنم و كلمات رو كنار ، حتي نمي دونم سراغ چي ميگردم و چي مي خوام منتظرم خودش پيدا بشه .گمشده ام و الان يكدفعه انگار ميبينم حرف من الان از همينه، من داشتم دنبال همين مي گشتم انگار! آدم ها و حرفها امروز و امشب را دستم به قلم نمي رود، پنجه هايم بحال خود نيستند، به فرمان من نيستند(ولي خودش ميدونه كه داره مينويسه! قلم تو دستشه اونهم براي كوير و داره مينويسه و از ننوشتن حرف ميزنه!!!) بيهوده مي كوشم آرامشان كنم ، رامشان كنم...حالا ميفهمم چرا شمس تبريزي عمري بيتابي مي كرد و يك جمله حرف نتوانست بزند ، يك بيت شعر نتوانست بسرايد .نميشود براي نوشتن و گفتن و سرودن بايد در سطح مولوي ماند ، اگر به مرز شمس تبريزي قدم گذاشتي ديگر در اختيار خود نيستي آنجا جاي رقصيدن هاي رقت بار است و دست افشانيهاي دردناك و مستانه ، جاي نشستن و گفتن نيست.... (دوست داشتم همه ي اين قسمت رو تايپ كنم ولي هم واسه من خيلي سخته هم مي دونم حوصله شما ها قد نميده هر جا كه به جلوتر پريدم چندتا نقطه گذاشتم... سه تا؟ اره انگار نقطه ها هرچقدر زياد ميشن سست تر ميشن راست ميگه اني نقطه عميقه! ولي وقتي مجرده، وقتي چندتا ميشه كلي حرف پشت سرش ميادو عمقش كم ميشه! چقدر سخته بريدن كلمات و حرفهاي شريعتي و انتخاب كردن جملاتي براي بيان. ميترسم عمقش كم شه ميترسم ولي حالا خودتون حتما مي خونين... ) من ميدانم كه چه حرف هايي را با چه زباني بايد زد، من ميدانم كه هر يك از زبانها براي گفتن چه حرف هايي است حرف هايي كه بايد زد . وحرفهايي كه بايد زد اما نه به كسي ، حرف هاي بي مخاطب حرف هايي كه بايد به كسي زد اما نبايد بشنود نه! اينكه چيزي نيست ، از اين گونه بسيار است و بسيار كم بها و همه از ان گونه دارند ، سخن از حرفهايي ست كه به كسي ، به مخاطبي ، حرفهايي كه جز با او نمي توان گفت ، اما او نبايد بداند ، نبايد بشنود، حرف هاي عالي و خوب و زيبا اين هاست، حرفهايي كه مخاطب نيز نامحرم است ! اين چگونه حرفهايي ست چگونه مخاطبي ست؟ به سؤال اول نميتوانم جواب بدهم ، معذورم داريد ، دومي را جواب مي دهم : آدم ها چهار گونه اند . يعني بر هزار گونه اند اما همه ي تقسيم بندي ها كه به كار ما نمي ايند ما با همين چهار جور ادم سر و كار داريم: (جالب اينجاست كه شريعتي اينجا وارد به دنياي ادم ها ميشه و از هر كدوم به اندازه ي عمق اون درباره ي ادمها حرف و كلمات رو مياره گاهي وقتا زود به بن بست ميرسه و گاهي وقتا اصلا راه رو ادامه نميده و جلوتر نميره ! و حالا من از هر كدوم خلاصه اي اوردم كه اصلا به معناي واقعيش نيستن ، يعني اگه بخواي خوب درك كني بايد كامل بخونيش حتي كلمات رو بشماري- ميشه گفت خشتاي ديوار عمق آدمها- از ديد شريعتي ) 1. آدمهايي كه سردرشان بلند و پر ابهت است و چشم گير ، گويي سر در قصري است ، بيننده را مي گيرد ، چشمش را پر مي كند و روحش را تسخير مينمايد ، دهانش از عظمت و شكوه خيره كننده ي سر در باز مي مياند ، با ترس و لرز و احتياط آهسته آهسته در بزرگ و سنگين ان را مي گشايد ، با چه سختي !؟ با چه دشواري!؟ چه زوري بايد زد ...در نيمه باز ميشود بيننده از لاي در از زير در به درون بخزد چه ميبيند؟ يك صحن حياط نقلي موزائيكي 67 متر مربع چهار قدم و خوده اي كه بر ميداري ديوار مقابل يقه ات را مي گيرد كه كجا؟ تمام شد ، تمام ، همين بود! ... مشخص ترين ساختمان جدي و برجسته ي و معظم و پر جلال و... اين صحن آن گوشه حياط چيست؟ اي بدجنس –مگر نميداني چيست؟ مگر از بوي گندش نمي فهمي كه چيست ؟ ها...چرا اُ ه درش را ببنديد ببنديد!! درش را بسته اند پس چرا باز هم...؟ 2. بعضي ها بر عكسند ، سر در متواضع و خودماني و ساده باغي دارند يك لنگ در چوبي و بيرنگ و ارزان قيمت كه دست هركس به سر درش مي رسد و اغلب باز هم هست، قفلي و كليدي و درباني ندارد...(تو اين قسمت خيلي جملات و كلمات زياد هستند! آخه هرقسمتش بنايي داره و دكتر همه رو وصف كرده!) هر چه نزديك تر مي شوم دورتر مي شود ؟ خدايا كجاست اينجا؟ من گم شدم ، خودم را اينجا گم كرده ام مثل اينكه هرگز راهي براي خروج نيست راه خانه ام را از ياد برده ام من مثل اينكه هميشه بايد همين جا باشم ،بگردم و سياحت كنم ، من اينجا غرق شده ام...همين جا هستم... 3. "اين را به اشاره اي رد ميشوم ، براي آنها كه احتياج به توضيح ندارند " سوم ، آدمهايي كه وقتي حضور دارند بيشتر «هستند» تا وقتي غايبند ، وقتي كه غايبند اصلا نيستند . يا برعكس فقط وقتي هستند حضور دارند و وقتي نيستند غايبند البته عده اي هم هستند كه وقتي هم حضور دارند نيستند ، اما اينها به درد تقسيم بندي هم نميخورند،گرچه در شمار زيادند و... 4 . آدمهايي كه وقتي كه غايب اند بيشتر «هستند» تا وقتي كه حاضرند ! به به !چه آدم هاي بزرگ و خوبي !انسان هاي خيلي بالا تر از «متوسط» . چقدر اينها غنيمت اند !چقدر زندگي به بودن اينها نياز مند است ،يك نياز حياتي !چه مي گويم ؟ اينها معني زندگي اند ، روح «بودن»ِمايند . يك بار ديگر بگويم كيف كنيد: «آدمهايي كه وقتي غايب اند بيشتر «هستند»از وقتي كه حضور دارند!». و اين هايند آدمهايي كه گاه مخاطب حرف هايي قرار مي گيرند كه نبايد خود بشنوند ،با اين آدمها است كه ما هميشه در گفت و گوييم ،هميشه با اينهاست كه حرفهاي خوبمان را مي زنيم ،حتي حرفهايي را كه دوست نداريم بشنوند ،به همين ها است كه هميشه نامه هايي مي نويسيم كه هيچ گاه نمي فرستيم . حرف هاي اصيل ،حرف هايي نيستند كه براي «شنيدن»زده مي شوند ،حرفهايي هستند كه براي «زدن»زده مي شوند .نوشته هاي اصيل نوشته هايي نيستند كه براي خواندن نوشته مي شوند ،نوشته هايي اند كه براي «نوشتن»نوشته مي شوند .اين حرفها واين نوشته ها است كه هميشه خطاب به نوع چهارم از آدمهايند و همين حرفها و همين ها است كه گاه از مرز همين آدمها ،همين مخاطب هاي خاص خويش مي گذرند و با اينان نامحرم گفتم، نه بي گانه ،با هم خيلي فرق دارند ،«در اين حال حرفهاچنان عريان مي شوند كه از ظاهر شدن در برابر چشمهاي مخاطب خود شرم مي كنند»... (خوب من ديگه خسته شدم از تايپ كردن خودتون بقيه شو بخونيد راستي شما جز كدوم يك از اين چهار نوع هستين ؟ اصلا ميدونين؟ ... ميخوام اين جمله آخر اين بخش آدم ها و حرف ها رو هم بگم 10 ورق رو كنار مي زنم تا به آخر برسم و چند خط آخر:) ايستاده بودم و دل بر كنده از كوير ، همه تن چشم كردم و چشم در اسمان دوختم و همه جان نگاه كردم و در ان گوشه آسمان آويختم و در اعماق اين كبود ، به لذت جان مي سپردم و در ابي اين دريا به عشق جان مي گرفتم و غرقه ي مستي و بي خويشي ، با آسمان عشق مي ورزيدم و اشك امانم نمي داد و مي نگريستم و با نگريستن ادامه مي دادم و مي شنيدم كه سكوت آبي وحي اين سخن پيامبر را با دلم مي گويد و من در عمق همه ي ذرات وجودم آنرا به نياز و حسرت ، زمزمه مي كنم كه: « اگر مأمور نبودم كه با مردم بياميزم و در ميان خلق زندگي كنم ، دو چشمم را به اين آسمان مي دوختم و چندان به نگاه كردن ادامه مي دادم تا خداوند جانم را بستاند»! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/01ساعت 1:53 توسط الهه |
|
|
نویسنده: علی
جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت: 0:24
سلام الهه
من هم با صحبت های "ایمان"موافقم.اینکه فقط به قول شریعتی:"مانده تهی سفره دیگران را تناول کنیم"که نشد کار.باید متناسب با نیازها و فهم جامعه خود صحبت کنیم.دو راه هست:1اینکه بنشینیم و هی بگوییم که وای من تنهایم و من رنج میکشم و چه کسی میتونه منو بفهمه؟!2متناسب با زمانه خود دست به آفرینش بزنیم و راهی را که شریعتی رفت یعنی:آفریدن تک انسانهایی به چون سلمان و ابوذر و عمار و.... .همان کاری که اسلام کرد. والسلام نویسنده: علی
جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت: 1:17 یک چیزی را هم یادم رفت بگم.من مثل بعضی ها نیستم که منتظرند تا کسی حرفی بزند بعد بخواهند تا حرفی متفاوت بزنند و کم نیاورند!ترجیح میدهم اگر حرفهایم را قبول ندارید مستقیما" بیان کنید(نمیگویم از خود دفاع کنید.هر دو ما یک هدف داریم)تا اینکه بنشینید و بگویید که این ها از شریعتی چه می فهمند و ... .یا اینکه کلا" از ادامه وبلاگتان مایوس شوید که آخه من برای این بی احساس های کودن بنویسم؟!نیکی پناهتان"
من حرفهاي خودم رو گفتم و متهم شدم تناول مانده تهي سفره ديگران!!! ضمن اينكه هيچ وقت نگفتم چه كسي حرف من رو ميفهمه !!! چون انتظارش رو ندارم و نخواهم داشت... ولي فكر كنم بهتره يه سري از حرفاي خود دكتر شريعتي رو اينجا بيارم نسل روشنفكر جديد مرا متهم كرده است كه خيلي ايده آليستم، از واقعيت از رئاليست دور شده ام . تمام آثار سيزده چهارده سال اخيرم نشان مي دهد كه چنان در ذهنيت غرقه شده ام كه از عينيت غافل مانده ام... اين اتهام را از خيلي ها شنيدم كه: شما خيلي عميق و دقيق و ظريف و پر از علم هستيد اما به مسائل عيني سياسي و واقعيات محسوس و ملموس نمي انديشيد، من معني اين حرف ها را مي دانستم اينها خيال مي كنند هر چه عميق باشد و محتاج به تفكر و دانستن و نبوغ و دقت از واقعيت و سياست و اجتماع به دور است . روشنفكر سياسي يعني كسي كه زنده باد مرده باد مي گويد .حرف هاي واقعي حرفهايي است روزمره كه هر بچه مزلف بي سواد و كودني كه سه صفحه جزوه ي شرح حال فرخي سيستاني را نمي تواند از رو بخواند ، آنها را مي فهمد و توي كافه و حاشيه خيابان در باره اش اظهار نظر مي كند و عقده هاي حقارتش را در خودآرايي هاي ساده از اين دست و بد و بي راه به اين و آن باز مي كند. در حالي كه يك روشنفكر را من كسي مي دانم كه فرهنگ دارد ، انديشه دارد ، زيبا و عميق احساس ميكند و منطقي و موشكافانه و پر مايه و استدلال . روشنفكر يعني يك آدم مايه دار ، غني ، بالا و ارجمند و صاحب فضيلت هاي اخلاقي نيز هم از قبيل شهامت و اصا لت انساني و شكيبايي و استواري در راه و ايمان و.. اينها هر كه را ببينند در سطحي است كه عقلشان براي درك او قد نمي دهد ميگويند نه، غرق فلسفه شده است ، رفته است تو حرف هاي علمي ، ذهنيو... من به انتقادات اينها ارزشي قائل نيستم چون به بودنشان اهميت نمي دهم ، حرف هايي كه از نفهمي و بي عقلي و گاه آميخته با عقده هاي رنگارنگي از قبيل كينه و حسد وخصومت و...تحريك شدن از جاي ديگري و جاهاي ديگري ناشي مي شود به چند مي ارزد؟ من يك متفكر درست و صادقم ، گرچه سخنم رنگ احساس و بوي شعر دارد و اين كسان را به اشتباه مي افكند كه شاعرم، مرز نمي شناسم و حد نمي فهمم اما هرگز ! هرگز! من تنها و به انچه دارم و به آنچه در من است دلبسته ام اين روايت پيغمبر است كه « رها كردن آنچه بدان نمي رسي ، چشم پوشيدن از آنچه از آن تو نيست » نسيم هم بر يك شاعر مي وزد و هم بر يك زارع ، او با نيسم كاري دارد و اين كاري، او با وي زمزمه ها و رازها و دردها و پيغام ها دارد از تنهايي و بيگانگي و غربت و سوداي خويش و اين مي خواهد خرمنش را در او باد دهد ، كاه و گندمش را از هم سوا كند و اگر شاعر در گذر نسيم چهار شاخ خرمن كوبي اش را در دست نگرفت و كاه و جو اش را بر باد نداد از نسيم غافل است؟ كداميك بيشتر به او مشغو ل و مشتغل اند؟ غرقه ي او و وقف او و آشناي او و نيازمند اويند؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/20ساعت 2:8 توسط الهه |
|
|
كلمه... كلمه... حرف ها ...راه ها... يك حرف...يك راه منتظر پاياني هستم كه آغاز نشده...وسخت منتظر يك شروع بي پايان حرف... درد ....صدا ...بي صدا...آه نگفتم ... داد نزدم... فرياد نكردم.... صدام بي صدا بود ...گريه هام بي اشك .... خنده هام پر غم... بارون اومد... اشك ريختم ... سبك نشدم... بزرگ شدم ....ولي كوچيك موندم.... فكر ..فكر... فكر كردم ... صبح رو تماشا نكردم صبح رو فكر كردم ، بوي سيب رو تماشا نكردم شب... شب...رسيد ...تنها شدم ...ببار اي بارون ببار ...فضاي اتاقم پر شد ...حرف شد... آهنگ شد ... روحم رو پرواز دادم ولي خودم موندم... مادرم وارد اتاق شد ...من داشتم فكر خوب بودن مي كردم.. فكر بزرگ بودن... برادرم صدام كرد.... من از دوست داشتن پر شدم و گريه كردم... ولي...ولي... من بد گفتم ...من خوب نيستم ... سهم من ا ز تماشا فقط بوي بارون بوده...من از تماشاي سهراب حسادتم ميشه...من طعم توت رو مثل ...نميفهمم...دنبال رد پا ...به هرچي وارد شدم شريعتي رو ديدم ... من از گفته هاي قبلم ناشادم.... من از حرف زدن هاي الانم كلافه ام.... ولي ميخوام بگم.... ميخوام سهمي از فكراي تموم نشدنيم رو به گفتن بدم كلمه اي گنگم ... بيرنگ و بي معني؟! .... قابل خوندن نيستم ... ...كلمات رو ميخونم ....حرفي ندارن... سرگرمي سختيه... سهمم از تماشا كمه... نقدم كنين ... بهم بد بگين... اصلا نمي خوام اين دفعه از شريعتي بگم...نمي دونم شايدم بگم... نمي خوام از دغدغه هاي بزرگ سياسيم بگم يه جمله جالب .....الان نميگم...ولي تو خاكستان گذاشتمش خودتون پيداش كنين حالا روح گرفته... روح گرفته... نقدم كنين ... شريعتي چشمم رو باز كرد ... گفت كوري رو به خاطر آرامش قبول نكن...گفت : چه هراس انگيز است چراغي برافروختن در آنجا كه جز زشتي هيچ نباشد.... آره اين حرفا صرفا ادبي نيست فرياده ... خشنه... ميشنوي... ميخواد بيدار بشيم.. .و خيلي چيزاي ديگه گفت: چه خوب است آفريدگار خويش بودن اما آسان نيست.... من احساس مي كنم كه نشسته ام و و زمان را مي نگرم كه مي گذرد» همين و همين آنچه آغاز شده است مرا به سكوت واداشته است... اما من در برابر وحشي ترين و نيرومند ترين وسواس ها مي ايستم... |